X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

ثبت لحظه های مبهم

زندگی نوشت

وختی نگران آینده ام....

نمیدونم چرا من انقد دیر بیدار میشم :(

وختی باید برا کنکور میخوندم اصلا تو این دنیا نبودم. اصلا حواسم ب آینده نبود. انگار رو هوا بودم...

حالا فهمیدم ک چقد حماقت کردم...

چقد خریت کردم...

چقد تیشه ب ریشه خودم زدم...

با استعدادی ک از خودم سراغ دارم خیلی راحت میتونستم یکی از رشته های تاپ رو مال خودم کنم..

ولی...


حالا بیدار شدم

البته هنوزم امیدوارم

هنوزم مطمئنم خدا کمکم میکنه

من ب امداد الهی ایمان دارم :)

میدونم ک آینده خوبی برام رقم میزنه

راه برام هموار میشه

مشکلات برام سهل میشه

میبینم روزی رو ک ب حال این روزام میخندم و با دغدغه های بزرگتر و مهمتری دست و پنجه نرم میکنم

 اصلا زندگی همینه...

تو هر مرحله ای از زندگی یه سری دغدغه و فکر واسه خودت داری ک در آینده همون افکار و مشکلات واست خنده دار میشه و وختی حالت خوب میشه ک ب خوبی و موفقیت ازشون عبور کرده باشی...

وای ب حال روزی ک کم بذاری

تنبلی کنی

سهل انگاری کنی

در آینده جوری پشیمونی میکشی ک با تمام وجودت آرزو میکنی کاش میشد ب عقب برگردی و تمام توانتو بذاری برا حل کردن مشکلاتت..

ولی خب...

زندگی بالا و پایین داره

من الان پایینای زندگیم

ولی ب بالاهام میرسم :)

خدا رو تو تمام لحظاتم حس میکنم


+ خدایا... ببخش ک انقد بنده بدی هستم :(

ممنونم

شُکر

شُکر ک انقد هوامو داری.....

هزار مرتبه شُکر...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت 00:58 | نویسنده: Miss. E | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.