X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

ثبت لحظه های مبهم

زندگی نوشت

بیاید امید بدید بهم -_-

امروز با مامان رفتیم دانشگاه برای گرفتن کتابام. ۶تا رو از کتابخونه گرفتم و ۳ تا رو باید میخریدم. میخواستم برم داخل همون کتابفروشی ک همیشه میرم ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم گف در کناری رو باز کن!

خلاصه.. رفتم داخل و منتظر شدم خلوت شه. ب آقاهه گفتم کتاب میخوام

سر حرف باز شد و کمی راهنماییم کرد. گفتم میشه کارنامه ترمیم رو دربیارید؟

رف نگاه ب نمره هام کرد و چن لحظه خیره موند ب مانیتور. انگار ک نتونه جلو خودشو بگیره برگشت گف با این مدل و نمره ها چرا پیام نور؟؟

در لحظه هجوم دو حس متفاوت رو ب خودم احساس کردم. نمیدونستم کدومش رو تحویل بگیرم و براساس اون جواب آقا رو بدم

با کمی مکث گفتم: موقع کنکور تنبلی کردم و اینجوری شد

فک کنم اقاهه خودش فهمید حال و روز درونمو

سریع خودشو جم کرد و شرو کرد امید دادن

ولی... حرفاش برام تازه بود. مثل همه امیددادنای قبلی کلیشه ای نبود. انگار داشت آینده رو واسم تعیین میکرد. انگار داشت بهم تحمیل میکرد ک تو موفق میشی

بهم گفت: اگ ب همین منوال ادامه بدی آینده روشنی واست میبینم :)

خوشحال شدم..

حس خوبم رو تحویل گرفتم

حالم خوب شد و از سردرد صب ک بخاطر حرفای بابا گرفته بودم خبری نبود


چقد خوبه ک از ته دل ب کسی امید بدیم و زنده‌ش کنیم.. شاید اون ادم خیلی ب یه روزنه روشنایی نیاز داشته باشه.. کاش دریغ نکنیم..


+ سعی دارم از تلگرام دور باشم. همه زندگیمو درگیر کرده‌

ازم دور شو تلگرامِ بد :| چخه چخه :/

+ حال خوبم رو میخوام گره بزنم به خدا.. یه گره کور ک نشه بازش کرد‌‌. اونوخ حال خوبم دایمی میشه :)

تاریخ ارسال: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت 17:50 | نویسنده: Miss. E | چاپ مطلب
نظرات (1)
سه‌شنبه 10 بهمن 1396 01:45
محمد قنبری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
می دونی؟ من یه اتاق کوچولوی فقیرانه دارم که خیلی دوسش دارم. خیلی گرمه. خیلی امنه. اما خودمو بهش گره نمی زنم. ازش زندان مجردی برام خودم درس نمی کنم. قفس درس نمی کنم. خودمو آزاد می ذارم که هروقت دلم خواس برم ازش دور شم اما وقتی می رم بیرون می بینم از سرما دارم یخ می زنم. برمی گردم تو. اونوقت احساس می کنم ثروتمندترین مرد دنیا هستم با داشتن این اتاق امن و این اتاق گرم. ایشاالله بتونی یه اتاق گرم و امن توی دلت پرپا کنی اووقت با تمام فقرت احساس می کنی ثروتمندترین فرد دنیا هستی.
پاسخ:
چ قشنگ توصیفش کردین
ب یه همچین جای امن و گرمی تو بغل خدا نیاز دارم و اگر ب دستش بیارم هیشوخ از دستش نمیدم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.