X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

ثبت لحظه های مبهم

زندگی نوشت

یهویی‌جات ۲

از اتاقم میام بیرون. میبینم بابا با کامپیوتر مشغوله. مامانم یه گوشه نشسته قرآن میخونه. انرژی مثبت میگیرم و برمیگردم اتاقم با یه لبخند کجکی رو لبم شرو میکنم ب درس خوندن. چن دقیقه بعد صداشون بالا میره :| کتابو پرت میکنم کنار و سرمو میذارم رو میز...فکر فکر فکر...


+ عکسا عروسی سلطنتی رو نگاه میکردم. واقعا چقد یه آدم میتونه غنی باشه که فقط با یه انگشتر ظریییییف پاشه بیاد عروسی ب این مهمی!! اونوخ تو عروسیا ما :/ طرف گردنش خم شده انقد ک طلا ملا از خودش آویزون کرده.

چقد فرهنگ این فرنگیا رو دوس دارم من! به چیزایی ک مربوط ب خودشونه فوق‌العاده اهمیت میدن و واسشون مهمه.. مثلا هیکل! یا پوستشون! یا تحصیلات و ادب و فرهنگشون! واقعا از این لحاظ تحسین برانگیزن. من غرب زده نیستم و عااااشق فرهنگ و تاریخ و گذشته غنی کشورم هستم ولی واقعا رفتار بعضیا برام مضحکه! در مقابل ، این فرنگیا رو ک میبینم عشق میکنم :)


+ حرفام ته کشید یهویی :|

تاریخ ارسال: شنبه 29 اردیبهشت 1397 ساعت 19:01 | نویسنده: Miss. E | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.