X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

ثبت لحظه های مبهم

زندگی نوشت

قصه زندگی منم اینه خب :)

واقعا چقدر حسرت میخورم به زندگی اونایی که پدرمادرشون عاشق هم هستن.

 فک کن.. 

چقد قشنگ و لذت بخشه ببینی پدرومادرت به هم احترام میذارن.. به نظر هم احترام میذارن.. همدیگه رو با احترام صدا میزنن.. حتی موقع بحث و دعوا همدیگه رو کوچیک نمیکنن.. فحش نمیدن.. برای هرچیزی تو خونه نظر میپرسن.. با همه اعضای خونواده مشورت میکنن.. دختر ۲۱ ساله خانواده از ترس اینکه نظرشو مسخره کنن لال نمیشه.. اینطوری نیس ک  از ترس اینکه گوشیشو بگیرن صداش درنیاد و بی چون و چرا همه چیزو قبول کنه...

من بغض دارم خدا..

میگی گلایه نکن.. چشم.. نمیکنم..

ولی میدونی خدا.. دیگه ظرفیتم داره پر میشه. دیگه فک کنم آخراشه.. وااااقعا ۲۰ سال زندگیِ اینطوریه امتحان سنگینیه.. میدونم از هرکسی نمیگیری و هرکسی رو لایق نمیدونی..

اگه فک میکنی هنوزم جا دارم... بازم بزن ....


+ از دانشگاه که میومدم بارون شدت گرف. قطره‌های بارون با ضربه‌های محکم به سقف و شیشه ماشین میخوردن و من لذت میبردم :)

چقد دلم میخواس یه جا بایستم و عکس العمل مردم رو تماشا کنم!

یه پسربچه تقریبا ۹ ساله رو دیدم؛ دستاشو باز کرده بود وایساده بود وسط پیاده رو.. سرشو گرفته بود رو ب آسمون و بارون خیس آبش کرده بود! چقد حس و حالشو دوس داشتم :) چقد دلم میخواس جاش باشم و انقد بیخیال و بی توجه به اطرافم فقط لذت ببرم...

جلوتر دوتا پسر جوون رو دیدم؛ که از ترس خراب شدن مدل موهاشون و بهم خوردن تیپ و قیافشون ایستاده بودن زیر پل عابرپیاده و موتورشونو پارک کرده بودن کنار خیابون. چقد براشون مهم بوده ک خیس نشن و ریختشون خراب نشه!!

پشت چراغ قرمز یه پسر جوون رو دیدم؛ یه سویشرت مشکی تنش بود. یه کوله پشتی انداخته بود پشتش. کلاه سویشرتشم کشیده بود سرش.. و آروم آروم زیر بارون راه میرفت‌. چقد بازم دلم میخواس جاش بودم :) حس و حالش برام آشنا بود..

زندگی همینه... آدمای مختلف با گذشته ها و سرنوشت‌های مختلف که هرکدوم یه قصه واسه گفتن دارن :)

تاریخ ارسال: چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت 20:04 | نویسنده: Miss. E | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.