X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

ثبت لحظه های مبهم

زندگی نوشت

بغض آلود‌..

مامان زنگ زد گف میای خونه دخترخاله؟ بیا یه کم بشین زود برو باز درس بخون.

با اینکه میتونستم برم ولی یه بهونه آوردم و نرفتم.. وختایی که این بغض چنگ میزنه به گلوم، نمیتونم هیچکاری رو درست انجام بدم و مدام انرژی منفی تولید میکنم. میرفتم اونجا که چی بشه؟ این انرژی مریض‌گونه رو به اونام انتقال بدم و دست خودمو رو کنم؟..

الان پاشدم همه پنجره ها رو محکم بستم که صدایی از بیرون نیاد. پرده ها رو کاملا کشیدم که تاریک بشه ولی موفق نشدم و هنوز روشنایی رو میبینم

وختی خونه تنهام و همه جا ساکت و تاریکه آرامش دارم.. خصوصا وختایی که بغض‌آلود میشم.. بی دلیل! کاملاااا بی دلیل!!


+ چقد اوضاع اقتصادی افتضاحه‌‌.. چقد همه دزد شدن.. چقد هیچکس به فکر این مردم بیچاره نیست..

خدایا.. رحم کن به طبقه متوسط هایی مثل ما که نه اونقدر غنی هستیم که نگران اقتصاد مملکت نباشیم.. و نه اونقدر فقیریم که آب از سرمون گذشته باشه..

من نگرانم.. با این وضع و اوضاع بابا کمرش خم میشه بخواد یه جهیزیه معمولی به من بده ... وای... کاش من خودم درآمد داشتم.. کاش میتونستم یه کم کمکش باشم.. با اینکه اون هرچی داره و نداره خرج مادر پدر خودش میکنه و اصلا حواسش نیس لباسای من و مامان داره کهنه میشه یا نمیشه. براش اصلا مهم نیس من کفش چند صد تومنی بپوشم برم دانشگاه یا یه جف دمپاییِ پاره.. ولی با این حال من به فکر خرج و مخارجی هستم که در آینده خواهیم داشت .. و چه مخارج سنگینی هم خواهند بود ....

نمیدونم.. شایدم انقد هرچی واسم خریده منتشو سرم گذاشته که نمیخوام زیر بار منتش باشم. ینی حاضرم با ساده ترین جهیزیه  برم خونه بخت ولی پولشو خودم بدم.. انقدر منت سرم گذاشته که فکر میکنم اون هیچ وظیفه‌ای در قبال من و مامانم نداره و هرچی که داره متعلق به خانواده پدریشه... واقعا چقد مسخره !

تاریخ ارسال: دوشنبه 21 خرداد 1397 ساعت 19:04 | نویسنده: Miss. E | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.