X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

ثبت لحظه های مبهم

زندگی نوشت

خاطره بازی

کاش آدم هیشوخ بزرگ نشه. هیشوخ ۲۱ ساله نشه. همون تو دوران بچگی یا نهایتا اوایل نوجوونی بمونه‌. بزرگ شدن یه چیزایی رو بهت نشون میده که تو بچگی نمیدیدی. یه چیزایی رو بهت گوشزد میکنه ک تو بچگی اصن حواست بهشون نبود. یه جورِ ناجوری میزنه تو گوشت و خطاهاتو ب روت میاره که تو بچگی تجربه نکردی..

کاش آدم همیشه بدون دغدغه باشه. حواسش فقط ب بازی و افکار و رویاهای بچگونه‌ش باشه..

وختی بچه بودم خیلی کتاب میخوندم.. برا همینم زیاد رویاپردازی میکردم. انقدر غرق بازیای خودم میشدم ک اصن برام مهم نبود الان بابا تو اتاق هس یا نیس. لباسای خودم و مامانو میریختم تو پذیرایی و فروشنده میشدم. یا وایت برد میذاشتم یه گوشه اتاق و معلم عروسکام میشدم. میرفتم بچه کوچیک همسایه رو میاوردم خونه و بهش غذا میدادم.. ناخناشو میگرفتم.. لباساشو عوض میکردم.. وای ک چقد لذت بخش بود :) چقد دلم میخواد برگردم به همون خونه که حیاط داشت و من تو باغچه واسه خودم ماجراجویی میکردم.. با پسرا همسایه بازی میکردیم.. دور اون باغچه خوشگل چن ساعت با دوچرخه میچرخیدم و کیف دنیا رو میکردم. یادمه دوچرخه‌م نسبت ب سن و قد و هیکلم خیلی بزرگتر بود‌. ینی همسنای من با کمکی دوچرخه سوار میشدن ولی من یه دوچرخه شماره ۲۰ آبی رنگ داشتم. بابا از همون اول بدون کمکی سوارم کرد. از همون اول بدون کمک سوارش شدم. اوایل خودش از پشت میگرف ک تعادلم بهم نخوره. یه بار از سر کوچه داشتیم میومدیم، سراشیبی بود، یهو ولم کرد و خودم از اونجا تا دم در اومدم‌. چقد ذوق کرده بودم و خوشال بودم :) چقد من با اون دوچرخه زمین خوردم! یادمه یه بار بدجور خوردم زمین و کلی پاره پوره شدم. هیچکسم تو کوچه نبود‌. تنهایی پاشدم دوچرخه‌مو آوردم تو حیاط و لنگون لنگون اومدم خونه. اون موقع فک میکردم اتفاق بدی واسم افتاده.. ولی الان ک بهش فک میکنم دلم میخواد برگردم دقیقا ب همون لحظه..

تاریخ ارسال: شنبه 2 تیر 1397 ساعت 16:14 | نویسنده: Miss. E | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد