X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

ثبت لحظه های مبهم

زندگی نوشت

شکنجه گر

از پنجره اتاقم بازی بچه ها رو تو کوچه نگا میکنم..

چقد دلم میخواد منم تو بازیشون بودم... و همونجور از ته دل حرص میخوردم که چرا اون توپو گرف دستش ولی من نگرفتم.. از ته دل برا گل زدنامون خوشالی میکردم..

مث بچگیای خودم.. که همیشه بازی رو جدی میگرفتم و براش حرص میخوردم. ولی دخترعمه‌م خیلی ریلکس و موذیانه  بازی میکرد. مامانم همش میگف ببین "ن" چقد بیخیاله! تو چرا انقد حرص میخوری؟ ..


+ وضع روحیم بیشتر از اون چیزی ک باید داغونه...

+ وقتی شکنجه‌گر تویی.. شکنجه اشتباه نیست :)

تاریخ ارسال: یکشنبه 3 تیر 1397 ساعت 19:40 | نویسنده: Miss. E | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد