X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

ثبت لحظه های مبهم

زندگی نوشت

فکر بزرگ۲

اون شب که مادربزرگ بیمارستان بستری بود ما داشتیم برمیگشتیم خونه. منم لم داده بودم رو صندلی و تو عالم خودم بودم که یهو دیدم بابا ماشینو نگه داشت جلو بیمارستان. نگو میخوان برن به مادربزرگ سر بزنن‌. منم با بی‌میلی و اکراه اول میخواسم بمونم تو ماشین که بابا گف نه دیروخته و فلان. پاشدم باهاشون رفتم داخل. نگهبان اجازه نداد من برم و بالاجبار نشستم رو صندلیای کثیف اورژانس..

از وختی کنکورو گند زدم و آرزوهای بچگیم برام رویا شدن، از هرچی دکتر و پرستار و بیمارستان متنفر شدم

همینجوری که نشسته بودم و پرستارا و دکترا رو نگاه میکردم، بغضم گرفت.. دلم به حال آرزوهای قشنگم سوخت که چطور تباه شدن.. دلم به حال دلم سوخت که چقد برا پوشیدن لباس سفید و قدم زدن تو راهروهای بیمارستان پر میکشید...

یه لحظه تو ذهنم جرقه خورد که امسال برا بار چهارم کنکور شرکت کنم...!●

انقدر جرقه‌ی روشنی بود که حس کردم چقد دوس دارم پرستارا و دکترا رو تماشا کنم.. چقد دوس دارم همونجوری تا صب بشینم همونجا و فقط رفت و آمدا رو تماشا کنم.. ته دلم خیلی روشن شد.. امید گرفتم..

اون شب تا صب فک کردم.. قدم زدم.. طوری که سردردم حتی تا صب خوب نشد!

فرداش با سیمرغ درمیون گذاشتم و برخلاف تصورم خیلی استقبال کرد.. گف که حمایتم میکنه و لازم نیس واسه هزینه‌هام از بابا چیزی بخوام..


الان بعد از گذشت دو سه روز شروع کردم کتابامو مرتب کردن..

هرلحظه از خدا کمک میخوام که اینبار دیگه مث دفه های قبل نشه و بتونم از شرمندگی دلم دربیام..

یواشکی درس خوندن کار سخت ولی شیرینیه :)


+ خواب سردار آزمونو دیدم! بهم ابراز علاقه کرد!!!

تاریخ ارسال: شنبه 23 تیر 1397 ساعت 12:31 | نویسنده: Miss. E | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد